رهام
رهام
بهانه زندگیم،رهام من
تاريخ : سه شنبه 10 فروردين 1395 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 48 مرتبه

سلام گل پسر مامانی

سال 95 هم شروع شد ! و مثل همیشه همچنان در حال بدو بدوییم 

چند روزی رفتیم امافت ، عاشق اونجایی و خیلی هیجان زده می شی از دیدن حیونا (گاو ، گوسفند، مرغ و ....)

منم از این فرصت استفاده کردم و با پستونکت خدافظی کردیم

البته قبلش پیش مشاور رفتم که یه سری راهکار بهم بده که خیلی اذیت نشی ، که البته راهکاراش خیلی به دردمون نخورد و به روش های که خودم فکر می کردم کناسبه دست به کار شدم

یه روز جکی (خرسیت) باهات یه صحبت جدی و مردونه کرد و بهت گفت که رهام خون شما دیگه بزرگ شدی و دیگه نی نی نیستی به خاطر همین باید با می می (پستونک) خدافظی کنی 

اولش برات جالب بود و تا وقتی امافت بودیم خیلی به مشکل بر نخوردیم، هر وقت یاد می می می افتادی خودت می گفتی جکی بیاد و صحبت کنه"جکییییی صووووبت"

ولی وتی برگشتیم خونه خودمون قصه تازه شروع شد، هوا مدام بارونی و سرد بود و نیم تونستیم بیرون ببریمت، الهی بگردم خیلیی اذیت شدی، بد اخلاق و لجباز شدی ، دیشب یه عروسی دعوت بودیم، اصلا بهمون اجازه ندادی وارد مهمونی بشیم و می گفتی بریم خونه ، من و بابایی هم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه و نزاریم اذیت شی

مامانی هفته آینده عروسی دایی امیره، امیدوارم تا اون  موقع همون رهام سابق شاد و مهربون بشی ، امسال رو با یه پروژه سنگین شروع کردیم ، امیدوارم تو بقیه پروژه ها (مهد و پوشک) هم همکاری کنی و راحت باهاشون کنار بیایی

خیلییییی خیلییییی دوستت دارم عزیز دل مامان که داری به سرعت بزرگ می شی بوس



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 72 مرتبه

سلام عزیز دل مامان

می بینی مامانی زمان چقدر داره زود می گذره

باورت می شه امسال عید هم رسید

باورت می شه 26 ماهت تموم شد، عشق مامان اصلا  دوست ندارم این روزای شما با این سرعت سپری بشه

از همین الان دلم برای شیرین کاریا و شیرین زبونیات تنگ میشه

خیلییییییییی پسر خوبی هستی رهام، کمی شیطون هست یکه به نظرم برای پسربچه ها طبیعیه و من این شیطنتت رو دوست دارم

بسیار کنجکاوی و عاشق کارهای فنی و عاشق جعبه ابزار بابایی هستی ، دو سری برات جعبه ابزار اسباب بازی خریدم ولی اصلا دوست نداری با اونا بازی کنی و واقعی ها رو می خوای

عاشق بازی با بچه های هم سن و سالت شدی

وقتی وبا بچه ها بازی می کنی عاشقت می شم،بسیار دست و دلباز اسباب بازیهات رو به اونا می دی (البته این اخلاق رو جدید پیدا کردی چون تا چند وقت پیش کاملا بر عکس بود J ) و اگه بزرگتر باشن پیرو می شی و اگه شما بزرگتر باشی لیدر می شی برای شیطونی کردن ها 

تقریبا جمله های 2-3 کلمه ای  رو به راحتی ادا می کنی ، موصوف و صفتها رو کنار هم به خوبی می چینی، عاشق مهمونی رفتن هستی ، عاشق پارک و تاپ بازی و سرسره بازی هستی ، وقتی می ریم بیرون دیگه رضایت نمی دی برگردیم خونه

نمی دونم قبلا گفتم یا نه ، 2 ماهی می شه که تو اتاق خودت و تو تخت خودت می خوابی، وقتی وارد خونه جدید شدیم بسیار از اتاقت استقبال کردی و از همون موقع برای خواب به اتاق  خودت رفتی،در این حد که دیشب چون خسته بودم و جون قصه گفتن نداشتم گفتم بیا پیش مامانی و بابایی بخواب، اولش اومدی بعد مدام می گفتی اقاقم و خلاصه برگشتیم توی اتاقت و مامانی نیم ساعت داشت قصه می می نی رو برات تعریف می کرد که بخوابی 

عزیز دلم مامان و بابا خیلیییییییی دوستت دارن و از حضورت انرژی و امید و سرزندگی می گیرنمحبت



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 50 مرتبه

سلام فرشته کوچولوی معصوم و دوست داشتنی مامان

مرسی مامانی که دیروز بهم گفتی یکی از قشنگ ترین و با مفهوم ترین جمله هایی بود که تو عمرم شنیدم

می خوام بدونی که خیلییییییییی دوستت دارم و لحظه لحظه زندگیم با حضور تو که معنا می گیره محبت

عشق مامان دیروز بعد از کار با مهناز جون رفتیم که برای عروسی دایی امیر لباس بخرم

وقتی برگشتم خونه شما تازه از خواب بیدار شده بودی

منم طبق معمول وقتی خیلی خسته می شم ،سردرد داشتم

رفتیم خونه خودمون،دیدم خیلی بی حس و حالی و از خستگی خودم عذاب وجدان گرفتم

پیش خودم گفتم این بچه معصوم چه گناهی داره،من تحت هر شرایطی باید به خاطر رهام هم که شده شاد و پر انرژی باشم

شروع کردیم با هم به رقصیدم

شما برای من آواز می خوندی و من می رقصیدم ، کلی دو تایی با هم  خندیدیم و  رقصیدیم

لحظه های قشنگی بود، تو همین لحظه ها بود که بدون اینکه اتفاقی بیافته گوشه مبل وایسادی و تو چشمام نگاه کردی و بی مقدمه گفتی مرسی مامانمحبت

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 78 مرتبه

سلام عزیزترین مامانمحبت

خوبی پسر گلم ؟

عزیز دل مامان الان که دارم برات می نویسم شما تو خونه پیش مامان جونی هستی و متاسفانه سرماخوردی

دیشب تب کرده بودی و زیر بار دارو خوردن نمی رفتی، من و بابایی مجبور شدیم به زور دارو رو توی دهنت بریزیم L

عزیز دل مامان خیلیییییی دوستت دارم، خدا می دونه که روزایی که مریضی و سرکار میام چه حالیم ولی خب چه می شه کرد، کار من  پاره وقته و کمی نسبت به مرخصیام حساسن تو شرکت L

عزیز دل مامان این چند وقته گذشته روزای شلوغی رو پشت سر گذاشتیم ولی تموم شد بالاخره

وارد خونه جدید شدیم و همه چیز جابه جا شد و خونمون شکل یه خونه واقعی به خودش گرفت J

خدا رو شکر خونه جدیدمون رو خیلی  دوست داری البته بماند که گاهی دلت برای آرین (همسایه روبروئیمون) تنگ می شه ولی کلا حاضر نیستی از خونه بری بیرون

صبحا که مامان جون میاد پیشت و بعد می خواد ببرتت خونه خودشون، به سختی راضی به لباس پوشیدن می شی و با همون زبون شیرینت می گی "همینجااااا"

خیلییی بامزه و شیرین صحبت می کنی، عاشق آدمایی و از دیدین مهمون تو خونمون خیلی هیجان زده و خوشحال می شی و اجازه رفتن بهش نمی دی J

عاشق جعبه ابزار بابایی هستی مخصوصا پیچگوشتی و انبردست خیلی هم واضح تلفظشون می کنی

عزیز دل مامان ، من و بابای عاشقانه دوستت داریم و لحظه لحظه زندگیمون به نفس های شما  بسته شده :*

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 4 بهمن 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 121 مرتبه

 

 

عزیز دل مامان

تولد دو سالگیت مبارک عشق مامان

از خدا می خوام همیشه و همیشه شاد و سلامت باشی

از خدا می خوام همیشه بهترین هاش رو برات داشته باشه

از خدا می خوام زندگیمون رو همیشه مستحکم و با عشق حفظ کنه تا تو فرشته نازنینم در آرامش از زندگی لذت ببری

عزیز دل مامان ببخشید که دیر به دیر میام و برات می نویسم

شما گل پسرم خیلیییییییی شیرین شدی ،شیرین زبونیات که عالیه

مثل طوطی همه چیز رو می گی

جمله های 3 کلمه رو به خوبی می گی ولی بیشتر از اون برات سخته هنوز

مفاهیم برات کاملا روشن شده ، بزرگ، کوچیک، دور، نزدیک و....

خیلی خوب با اطرافیانت ارتباط برقرار می کنی

قبلا با بچه های هم سن و سال خودت خوب نبودی ولی الان بازی کردن باهاشون رو دوست داری

این چند وقته سرمون خیلی شلوغ بود

3 هفته پیش برای عقد خاله مریم رفتیم مشهد و شما گل پسری عالی بودی

2 هفته پیش هم جشن نامزدی خاله مریم بود که بازهم شما عالی بودی، دائما در حال رقصیدن و بازی با بچه ها بودی و همش م یگفتی عروسیه مریمه

هفته گذشته هم درگیر اسباب کشی بودیم ، شما هم خوشحااال از خونه جدید، خدا رو شکر اصلا دلتنگی اتاقت رو نمی کنی، راستش چون خیلی اتاقت رو دوست داشتی فکر کردم شاید بی قراری کنی

و همین موضوع باعث شد نتونیم برات جشن تولد بگیریم، روز تولدت یه جشن کوچیک 3 نفره با هم داشتیم، قول می دم شرایط که بهتر شد برات جشن تولد بگیرم، اخه شما عاشق تولدی :*

عزیز دل مامان الان سرکارم و خیلی نمی تونم برات بنویسم

مراقب خودت باش نازگلکم

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 30 آبان 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 105 مرتبه

سلام عزیز دل مامان محبت

چقدر دلتنگ وبت شدم نازنینم و چقدر دلتنگ خودت و بوی تنت محبت

نفس مامان این روزا خیلی پر مشغله شدم و فرصت نمی کنم بیام و برات بنویسم

عزیز دل مامان در استانه 2 سالگی هستی،باور نکردنیه واقعا،من مادر یه پسر 2 ساله فوق العاده نازنین و مهربون و شیطون و دوست داشتنی هستم

زمان به سرعت برق و باد می گذره و من دلتنگ روزای گذشته

دلتنگ رهام یه روزه

دلتنگ رهام 6 ماهه

دلتنگ رهام یه ساله

دلتنگ رهام 18 ماهه و...

دوست ندارم بزرگ شی چون می دونم دلم لک می زنه برای این روزهاتمحبت

خیلی شیرین زبونی می کنی مامانی

جمله که نه ولی تقریبا تمام کلمات رو مثل طوطی تکرار می کنی البته به زبون خودت

مثلا شونه می شه نوشه

سینه می شه نیسه،دامداران می شه نامنالان ،کلا ر توی کلماتت نداری و اکثر مواقع به جای اونها "ی" می زاری،مکالمه های تلفنیت معنا دار شدن ،تا تلفن زنگ می خوره می ری و گوشی رو بر می داری و می گی "اننووو بهههه" .......هر روز یه شیرین کاری جدید داری عشقم و کلی ماها ذوق می کنیم،مثلا دیروز خاله مریم بهت گفت رهام بیا یه عکس سلفی بگیریم سریع رفتی کنار خاله مریم و یکمی خودت رو به سمت اون متمایل کردی یه ژست با مزه گرفتی :)))

راستی مامانی این روزا خیلی به من وابسته شدی،وقتی می رسم خونه تا وقتی بیداری اجازه هیچ کاری رو ندارم و فقط می گی بازی ،مامانی خسته سعی می کنه خستگیاش رو رو بزاره کنار و تا می تونه جبران نبودنش رو بکنه،

عزیز دل مامان  یه خبر خوب بدم که مامانی و بابای خونه خریدن و تا یه ماه دیگه می ریم خونه خودمون ،اینم بگم که خونمون نزدیکه خونه مامان جونه و دیگه شما صبح زود از خواب بیدار نمی شی گلم،شرایط برات بهتر می شه ،ایشالا که خیر باشه برامون 

عشق مامان خیلی خیلی دوستت دارم و خدا رو به خاطر داشتنت هزار هزار بار شکر می کنم محبت

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 شهريور 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 211 مرتبه

 

سلام عزیز دل مامانمحبتبوس

خوبی گل پسرم؟

عشق مامان ببخشید که نمیتونم بیام و خاطراتت رو برات بنویسم

تو محل کارم خیلیییییییی پر مشغله شدم تو خونه هم که شما اصلا اجازه هیچ کاری غیر از بازی به من نمی دی

عزیز دلم یکم از حال و هوای کلی این روزا بگم

تقریبا دندونات داره کامل می شه

4 تا از دندونای آسیابت تو 18 ماهگی یهویی با هم بیرون زدن و الان هم که تو 20 ماهگی هستی دندونای نیشت دارن در میان، مبارکت باشه عشق مامانبوس

 

چند وقتی هست که خیلی به مامانی وابسته شدی ،من اینو خیلییییییی دوست دارم ولی از طرفی همین موضوع باعث اذیتت می شه،وقتایی که سر کارم دائما دلم پیشته، مامان جونی می گه وقتایی که بیدار می شی اول دنبال من می گردی و تمام اتاقا ،دستشویی و حمام رو چک می کنی تا بلکه منو پیدا کنی

وقتی از سر کار بر می گردم حسابی با هم بازی می کنیم ،فقط تو لحظه های بازی با شماست که از این دنیای پر مشغله کنده می شم و  خودم هم می شم یه مژگان 2 ساله و حسابی از بازی لذت می برم

مامانی تو تابستون اکثر آخر هفته ها می ریم امافت، امافت رفتن ها جدیدا واقعا برام لذت بخش شده،انقدر اونجا شادی و بهت خوش می گذره که شادیت به من هم منتقل می شه،از دیدن حیوون های مختلف،گاو،گوسفند،جوجه،مرغ،گربه ،اسب،الاغ و.. .... حسابی هیجان زده می شی،اصلا حاضر نیستی بیای تو خونه و ما مجبوریم کل روز بیرون باشیم و شما رو بچرخونیم

مامانی متاسفانه باید برم،امیدوارم هر چه زودتر فرصت کنم و بازم به وبت سر بزنم

عزیز دل مامان ،مامان و بابا خیلیییی دوستت دارن ،ممنون که هستی ،ممنون که زندگیمون رو زیبا تر و با نشاط تر کردی  ،از خدا می خوام همیشه و همیشه چشمای قشنگت رو پر از شور و امید و لبات رو خندون ببینمبوسمحبت

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 149 مرتبه

سلام رهام عزیزم

سلام پسر گلم

سلام عشق مامانمحبت

ببخشید که دیر به دیر وبت رو آپ می کنم، مامانی خونه که اینترنت ندارم ، سر کار هم انقدر کارم زیاد شده که اصلا فرصت اینکار رو ندارم غمگین

مامانی می خوام یکم از شیرین کاریات بگم:

ماما، بابا، دد، جیش، میم(مریم) و آب په (آب) ، مم (یعنی گشنته و غذا می خوای).... کلماتین که با صدای قشنگت ادا می کنی و البته سعی میکنی کلمات دیگه رو هم ادا کنی 

وقتی ازت می پرسم ساعت چنده ؟ 3 تا گزینه به من می دی : دو، ده ،دوازده

هر کاری که تو اطرافت می بینی دوست داری تقلید کنی

حرکاتت خیلی با نمک و خوردنی شدن، با اشاره هر چیزی رو که می خوای، بدست می یاری

عاشق توپ بازی و دنبال بازی با بابایی هستی

بازی با حلقه ها و مکعب های رنگی و خونه سازیت رو دوست داری

عاشق برنامه چرا هستی

مجله های بچه گونه رو دوست داری ولی از کتابهای مناسب سنت خوشت نمی یاد !

هر روز بعد از ظهر با هم می ریم پارک نزدیک خونه و شما با دوستای هم سن و سال و گاهی بزرگتر از خودت بازی می کنی، توی پارک همش سعی می کنی بری سمت پسر بچه های 10-12 ساله و توجهشون رو به خودت جلب کنی و خودت رو قاطی اونا کنیزبانمحبت

چند تا عکس از نمایشگاه گل و گیاه که مامان جون و خاله مریم رفتیم

 

 

 

 

این مارال خانوم که تو نمایشگاه حسابی باهاش دوست شده بودی

خیلیییییییی خیلی دوستت دارم نفس مامانمحبتمحبتمحبت

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 فروردين 1394 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 206 مرتبه

سلام عزیز دل مامانمحبت

دومین بهار زندگیت مبارکت باشه عزیزکمبوسمحبت

نوروز 94 دومین سالی بود که من و بابایی شما رو در کنار خودمون داشتیم و چقدر این بهارا دلنشین تر از قبلن برای مابغل

عزیز دل مامان امسال موقع سال تحویل ما امافت بودیم در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ مهربون، سال تحویل ساعت 2 صبح بود که شما تو خواب شیرین به سر می بردیبوس

امیدورام امسال پر از شادی و سلامتی برات رقم بخوره و همیشه مامانی لبت رو خندون ببینه بوسمحبت

3-4 روزی امافت بودیم و بعد راهی رامسر شدیم ، خانواده مامانی رامسر بودن و ما هم به اونا ملحق شدیم، عزیزکم شما بسیار خوش سفر بودی و بسیار پسر خوبی بودیمحبت از دیدین دریا خیلیییی هیجان زده شده بودی، تو ساحل با موجای آب بازی می کردی، هر وقت اب می یومد سمتت فرار می کردی و وقتی موج عقب می رفت مس دوئیدی سمت دریا خندونک هیجانت از دیدین بچه ها، اسب ، پیشیا و بادبادکا ماهارو به هیجان می اورد ، دیگه نمی تونستیم تو هتل بندت کنیم دائما کلاه و شال گردنت رو می اوردی و می دادی به من که یعنی تنم کن که بریم بیرون، رامسر رفتیم شهربازی و ما سوار وسایل بازی شدی، خیلی این بازی اسبایی که می چرخن رو دوست داشتی محبت

هوای اونجا خیلی سرد بود ولی خدا رو شکر تو این  مورد هم با ما یاری کردی و سرما نخوردی .بعد از رامسر هم با بابا بزرگینا رفتیم تبریز پیش مامان بزرگای مامانی، چند روزی هم انجا بودیم و روز قبل از سیزده به در برگشتیم تهران

در کل عید 94 رو مسافرت بودیم و به لطف بودن شما خیلی خیلی بهمون خوش گذشتآرام

مامانی یکم از شیرین کاریایی که این روزا می کنی برات بگممحبت

عزیزدلم می تونی سازدهنی بزنی، البته نه با ریتم ولی همین قدرشم برام خیلییییییی شیرینه ، آفرین به شما پسر مستعد و باهوشم بوس بعد از ظهرا وقتی داریم می ریم خونه خودمون کل مسیر شما مامان رو با سازدهنیتون مستفیض می کنی محبت مامانی هم تمام وقت قربون صدقه ات می شهبوس

پیانو زدن رو هم خیلی دوست داری، الان دیگه کاملا متوجه شدی که صدای کلیدهای سمت راست و چپ چه فرقی با هم دارن، راستی اینم بگم که تا یه سطحی پیدا می کنی که می شه روش ضرب زدن، کارت رو شروه می کنی، خیلی با مزه و حرفه ای دستت رو روی اون سطح حرکت می دیبغلاینم بگم که اینو از خاله مریم یاد گرفتی محبت

وقتی بهت می گیم رهام الکی بخند، خیلی شیرین شروع به خنده می کنی، البته عطسه الکی و چشمک زدن هم بلدیچشمک

رقصیدن  و قلقلک بازی و قایم موشک بازی جزء فعالیت های مورد علاقه اته و حسابی کیف می کنی، عاشق دیدن بیبی انیشتین و کارتون هستی

این روزا بعد از ظهرا با هم می ریم پارک،خیلی بیرون رفتن رو دوست داری، تو پارک دو تا دوست پیدا کردی،مهراد و امیر رضا، خیلی دوست داشتنی می شی وقتی می خوای باهاشون ارتباط برقرار کنی و وقتی دراین بازی می کنینمحبت

نفس مامان قول می دم زودی بیام و برات عکس هم بزارم، راستش جدیداخیلی عکس گرفتن ازت سخت شده، تا دورین رو می بینی با سرعت می یای سمت دوربین و دیگه نمی شه ازت عکس گرفتغمگین

 

رهام عزیزم می خوام همیشه اینو بدونی که من و بابایی خیلییییی خیلییییی دوستت داریم و عاشق هستیم  محبتمحبت

 

اینم سندی دیگر برای شباهت شما به مامانی محبت



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 175 مرتبه

سلام عزیزترین مامانمحبت

خوبی گل پسرم؟ الان که دارم این متنو می نویسم ساعت 8:30 صبحه ولی دلم یه ذره شده برات، کاش اینجا بودی و یه دل سیر بغلت می کردم و می بوسیدمت

جدیدا خیلی مامانی شدی، وقتی میای بغلم می چسبی بهم و منم غرق در خوشی و لذت می شم، همیشه دوست داشتم بچم فقط به من بچسبه و بغل کسی نره ولی شما اصلا اینطوری نبودی تا حالا ، تا کسی بهت می گفت بیا بغلم به راحتی می پذیرفتیبوس 

خیلی خیلی باهوش شدی ، هر کاری رو که می بینی سریع دوست داری انجامش بدی،مثلا تا جارو دستی می کشم، سریع میای از دست من می گیریش و خودت دست به کار می شی، تا میبینی میزو دارم دستمال می کشم دوست داری بغلت کنم و دستمال رو بدم دستت تا کمک مامانی کنی ، قربون پسر مهربونم بشم که می خواد تو کارا به مامانش کمک کنهبغل

مامانی 4 تا دندون نیشت با هم در اومدن، مبارکت باشه عشقمبوس ،این چند وقته خیلی اذیت شدی نفسم ، ایشالا که بقیه دندونای کوچولو و خوشگلت به راحتی و سلامتی در بیادبوس 

عزیز دل مامان یه هفته گذشته 28 بهمن جشن عقد دائی امیر بود، ایشالا که در کنار مهناز جون همیشه خوشبخت باشن، من که خیلی خوشحالم و خیلی حس خوبی دارم بغل

راستش اون روز شما دائما گریه می کردی ، واقعا نمی دونم چرا، تا وارد محضر شدیم شروع به گریه کردی و بابایی هم مجبور شد ببرتت بیرون تا گریه ات بند بیاد به همین خاطر عکسی ندارم از اون روز که برات بزارم غمگین

مامانی فدای کیک خوردنت بشهبغلمحبت

رهام عزیزم می خوام همیشه اینو بدونی که من و بابایی با تمام وجودمون دوستت داریم و با هر نگاه به چشمای مهربونت سرشار از عشق می شیم، مامانی مرسی که هستی ، مرسی که انقدر خوبی و مهربونبوسمحبت دوستت دارم عزیزکمبوس



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 21 بهمن 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 339 مرتبه

سلام نفس مامان

خوبی عشقم؟

مامانی پنجمین دندونت مبارکت باشهبغلجمعه 17 بهمن داشتیم شما رو می بردیم شهربازی که تو ماشین متوجه شدم پمین دندونت کنار 2 تا دندون فسقلی فک پایینت داره در می یاد، مبارکت باشه کوچولوی مامان که داری با سرعت نور بزرگ می شیبوس

خیلیییی خیلییییییی شیرین شدی و خیلییییی خیلییییییی شیطونبغل من عاشق پسر بچه های شیطونم البته مامانی قول بده دیگه شیطنتات از این بیشتر نشه ااچشمک

خیلی زود هر کاری رو یاد می گیری و تقلید می کنی، جدیدا یاد گرفتی بوس می فرستی، چشمک می زنی ، کسی حالت رو می پرس سر تکون می دی به این معنی که خوبم و ...

ولی مامانی یه گله کوچیک هم بکنم که که خیلی جیغ جیغو شدی غمگین هر چیزیرو که می خوای جیغ می کشی و تا بهش نرسی آروم نمی شی، راستش تو اینترنت خوندم که تو این جور موقع ها باید نسبت به جیغت بی تفاوت باشم ولی جواب نمی ده و شدید تر گریه می کنی و گاهی هم اصل موضوع یادت می ره و از بی تفاوتی من ناراحت می شی، جدیدا سعی می کنم سریع حواست رو به چیز دیگه ای پرت کنم که فکر کنم این روش بهتریهآرام

متاسفانه این چند روز گذشته خیلی خوب نبودی مامانی، شبا اصلا راحت نمی خوابیدی، همش از درد ناله می کردی و گاهی با گریه از خواب بیدار می شدی،این چند روزه شکمت خیلی بزرگ شده بود و سفت، دیروز بردمت پیش دکتر فهیم زاد، گفت ممکنه روده هات انگل داشته باشه و برات آزمایش مدفوع و خون نوشت، البته آزمایش خون برای چک کردن کم خونی و اینجور چیزاست ، ایشالا که چیز مهمی نیست و سلامت سلامت باشی گل پسرمبوس

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 169 مرتبه

سلام عزیز دل مامان

خوبی عشقم؟

دو روز پیش یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم رو به لطف مهربونی تو پسر گلم تجربه کردم

مامانی من اصلا دست نوشتن خوبی ندارم، نمی دونم چی باید بنویسم یا از چه کلماتی باید استفاده کنم تا احساس اون لحظه ام رو نشون بده، به همین خاطر داشتم از نوشتن منصرف می شدم  ولی بعد حیفم اومد احساس به این قشنگی از یاد بره و پاک بشه

دو روز پیش داشتیم با هم یه فیلمی تماشا می کردیم که خیلی احساسی بود و باعث شد اشکم در بیاد، من دوست ندارم کسی اشکم رو ببینه به خاطر همین صورتم رو طوری گرفته بودم که شما و بابایی اشکم رو نبینید، انگار متوجه شدی که دارم گریه می کنم، اومدی و صورتت رو آوردی جلوی صورتم ، اول چشاتو برام مهربون کردی بعد نازم کردی و بعد خیلی مهربون شروع کردی به خندین و صورتت رو چسبوندی به صورتم، خدا می دونه این کارت چقدر برام شیرین و دلنشین بود،

تا اون روز احساس می کردم مادرم، الان احساس می کنم پسری دارم از جنس مهربانی، که دل نداره مادرش رو غمگین ببینه، پسری دارم که روزی نچندان دور مرد می شه و پشتوانه روزهای سخت زندگی مادرش

عزیز دلم ازت ممنونم به خاطر تجربه حس های قشنگی که با بودنت شکل گرفتن، خیلی خیلی دوستت دارم و به داشتنت افتخار می کنممحبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 دی 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 479 مرتبه

سلام عزیزترنممحبتمحبتمحبت

امروز اولین سالروز قشنگترین و باشکوه ترین اتفاق زندگی من و باباییه

امروز تولد گل پسرمه، تولد عمر دوباره منه، تولد رهام منهبغل

تولدت هزار هزار بار  مبااااااااااااارک فرشته کوچولوی منمحبتبغلبوس

مامانی هیچ وقت لحظه تولدت رو فراموش نمی کنم ، قشنگ ترین لحظه زندگیم بود، تو اون لحظه حضور خدا رو از نزدیک لمس کردم، خدا یه فرشته کوچولوی ناز رو با دستای خودش گذاشت تو آغوشم...

من و بابایی خیلی خیلی دوستت داریم عزیزکم و خدا رو به خاطر داشتنت هزار بار شکر می کنیم،  به داشتنت افتخار می کنیم و از خدا می خوایم کمکمون کنه که بتونیم این فرشته نازنین رو خوب تربیت کنیم و این تو مورد سربلند باشیم

رهام عزیزم ، تولد تو عشقم مصادفه با تولد دوباره من، تولد مژگان جدید، مژگانی که مادر شده، پر از احساس شده برای همه کوچولوها، مامانی ازت ممنونم، با بودن شماست که مامانی می تونه این حسارو تجربه کنه و لذت ببره بوس

از خدا برات بهترین ها رو می خوام و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی مامانی ، هیچ وقت یادت نره که از هر لحظه زندگیت لذت ببری، بزرگترین آرزوهام با شادی و خوشبختی تو نازنینم گره خورده، از خدا می خوام همیشه شاد و موفق باشی و همیشه از زندگیت لذت ببریمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

بعدا میام و عکسای جشن تولدت رو می زارم بوس

عکسای تولد رهامم در ادامه مطالب

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 29 آذر 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 179 مرتبه

سلام فرشته کوچولوی مامانی محبت

خوبی نفسم؟

امروز شما پیش بابایی موندی و من اومدم سر کار، می دونم وقتی پیش بابایی هستی حسابی بهت خوش می گذرهآرام  دو تا پسر بچه شیطون می افتین به هم و حسابی شیطنت می کنین خندونک مامانی هم که نیست خط قرمزها رو نشونتون بدهچشمک 

عزیزدلم 3 شب پیش متوجه شدم دندون چهارمت هم در اومده، یعنی تازه سرش زده بیرونجشنجشنجشن دندونای فک بالات خیلی چهره ات رو داره عوض می کنه، خوردنی تر شدی مامانبغلمحبت

مامانی تو تاتی تاتی کردن به سرعت پیشرفت کردی، تو این 2-3 روزه تا 20 قدم رکورد زدیتشویقمحبت خیلی خیلی ناز راه می ری، تا می خوای جلب توجه کنی سریع دستات رو به نشانه دست ول(مستقلاً راه رفتن چشمک) بالا می بری و با اطراف نگاه می کنی که منو تشویق کنین دیگه خندونک این بگم که وقتی زمین می خوری اصلا کریه نمی کنی و دوست داری سریع پاشی و دوباره راه بری، خیلییییییی با احتیاط قدم بر می داری ، البته نه فقط تو قدم برداشتن تو هر کاری خیلیییی با مزه احتیاط می کنیخندونک محبت

دیروز با خاله مریم رفته بودیم خرید، شما هم همراهمون بودی، اول که وارد مجتمع شدیم گذاشتمت زمین که چند قدم تاتی تاتی کنی که خستگی تو ماشین بودنت در بیاد، تا گذاشتمت زمین یه داد محکم به نشانه اینکه به من توجه کنید زدی خندونک و بعد شروع کردی به تاتی تاتی 5-6 قدم که رفتی من دستت رو گرفتم که یه موقع نخوری زمین ، دائما سعی می کردی دستت رو از دستم بکشی بیرون و خودت راه بری خندونک تا یه بچه می دیدی شروع می کردی به بای بای کردنمحبت

تو هر مغازه ای که می رفتیم با فروشنده ها حسابی جور می شدی اول چشمای خوشگلت رو مثل چشمک بازز و بسته می کردی و بعد با دیدن نشانه مثبت از طرف مقابل شروع به خنده و دالی بازی و از این کارا می کردی والبته تو هر مغازه ای که صدای آهنگ می اومد می رقصیدی خندونکمحبت

دیروز با بودن شما کنارمون حسابی بهمون خوش گذشت بغلمحبت

مامانی خیلی به خودش می باله که پسر گلی مثل شما داره محبت خیلییییییی خیلیییییی دوستت دارم رهام عزیزم و نفسم بسته شده به نفست، از خدا می خوام خودش همیشه مراقب باشه و امیدوارم  همیشه و همیشه دلت شاد باشه و لبت خندونبوسبوسبوسمحبت

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | نویسنده : مامان مژگان
بازدید : 193 مرتبه

سلام شیرین تر از عسل مامانمحبت

خوبی عشقم؟

مامانی هر روز که می گذره عشقم بهت صد برابر می شه، انقدر دوستت دارم که نمی تونم با جمله وصفش کنم، خدا رو به خاطر داشتن گل پسری مثل شما شکر می کنم و امیدورام همیشه دلت شاد و لبات خندون باشه نفسممحبت

2-3 روزی می شه که تا 5-6 قدم تاتی تاتی می کنی و خودت به تنهایی قدم بر می داریبغل، مامان فدای قدمای کوچولوی و نازت بشهبوس

خیلی وروجک شدی، خوب یاد گرفتی وقتی مامان قیافه ناراحت می گیره چطور از دلش در بیاری، مثلا یاد گرفتی می ری دکمه ریسیور رو هی روشن و خاموش می کنی، منم منعت کردم که این کار رو نکنی، وقتی این کارو انجام می دی من ناراحت می شم و اخم می کنم، برای اینکه از این حال درم بیاری ، دستای کوچولوت رو از روی میز بر می داری و می بری هوا که مثلا من خودم تنهایی وایسادم و شروع به حرکتایی می کنی که منو تشویق کن دیگه مامانی ، من تنهایی وایسادم!!! محبت یا میای و صورتم رو ناز می کنی و بوسم می کنیمحبت

راستش بابایی خیلی انعطاف به خرج می ده و اصلا سخت گیر نیست تو تربیت شما، پس تمام بد اخلاقیا می افته رو دوش مامانیغمگین امیدوارم وقتی بزرگ شی درک کنی که مامان اصلا دوشت نداره به پسرش اخم کنه ولی خب باید یه جوری متوجه شی که چه کاری خوبه و چه کاری بدهبوس

خیلی خیلی دوستت دارم رهام عزیزممحبت

مامان فدای خنده های قشنگت بشه محبت

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

عزیز دلمان در تاریخ 29-10-92 در بیمارستان بهمن قدم های کوچولوش رو به این دنیا گذاشت و همه دنیای مامان و باباش شد.اینجا خاطراتت رو می نویسم تا بدونی و بخونی اولین هات رو!! و بعد ها همیشه بخاطر بیاری که مامانی و بابایی چقدر همیشه دوستت دارند و مثل کوه پشتیبان تک تک قدم های کوچولوت هستند. دوستت داریم پرنده شکست ناپذیر ما

نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 11 نفر
بازديدهاي ديروز : 25 نفر
بازدید هفته قبل : 79 نفر
كل بازديدها : 28522 نفر
امکانات جانبی